سفارش تبلیغ
کوچکترین هندزفری بلوتوث
سنگ صبور - سنگ صبور


سنگ صبور

سنگ صبور[243]

   1   2   3   4   5   >>   >

یه عصر جمعه دلگیر، تنهایی.... ، نم نم باران،  صدای محزون معین :


کنارم هستی و اما دلم تنگ می شه هر لحظه    خودت می دونی که عادت نیست دوست داشتن محضه...


 


نوشته شده در جمعه 2/2/90ساعت 7:3 عصر | نظر|

مادامی که آدم فقط بنشیند پای قوطی جناب ضرغامی و فقط بخواهد بر طبق برنامه ها و خبر های پخش شده در آن قضاوت کند معلوم است  که نه تنها آب در دلش تکان نمی خورد که مملکت و اوضاعش هم برایش گل و بلبل جلوه می کند. اما وای از آن زمانی که خدایی ناکرده با مشکلی مواجه شود... آوقت است که با دیدن این همه بی نظمی و فساد های اداری کلا از زندگی در این مملکت سیر می شود.


چند روز به عید بود که از ما بیش از صد میلیون تومان که بخش عمده آن به صورت جواهرات و نزد ما امانت بود، مورد سرقت قرار گرفت و البته هویت سارق آن مشخص است. 


پریشان شدیم اما از همان روز با تمام قوا و انرژی ممکنه موضوع را در دادگاه و پلیس و ... مطرح کردیم، به هر دستاویزی که به نظرمان می آمد چنگ زدیم،  پرونده تشکیل دادیم، چقدر به این و آن و آشنا و غریبه رو زدیم ... اما هنوز موفق به دستگیری سارق نشده ایم و علاوه بر آن هر روز با مشکلات و مفاسد عدیده ای نیز مواجه می شویم که باعث هدر رفتن انرژی و زائل شدن امید ما میگردد.


دلم می خواست این آقای فخیم زاده  که هی فیلم های جنایی پلیسی می سازد یک بار هم از نزدیک می رفت پای پرونده ها  و اتفاقات واقعی را می نوشت. نه این که در چارچوب فریبکارانه تلویزون دولتی ایران بنشیند برای خودش فیلمنامه بنویسد و فیلم بسازد.


به هر حال  مشخصات فرد سارق را به همراه عکس در این وبلاگ گذاشته ام. اگر زحمتی نیست شما هم سری بزنید شاید او را بشناسید.


نوشته شده در جمعه 26/1/90ساعت 1:1 عصر | نظر|

walkman


نوشته شده در شنبه 14/12/89ساعت 6:44 عصر | نظر|

"وقتی بخواهی دور از همگان خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی.... معلوم است سکوت علامت آرامش نیست..."


نوشته شده در سه شنبه 3/12/89ساعت 6:6 عصر | نظر|

 1. بالاخره کتاب 1984 جرج اورول را تمام کردم. رمانی زیبا و در عین حال بسیار تلخ و سیاه بود. فضایی که از شیوه حکومت، و نوع دیکتاتوری حاکم تصویر کرده بود وحشتناک بود تا جایی که حتی اندیشه و نوع نگاه کردن و هذیانهایی که در خواب گفته می شد مجازاتهایی چون شکنجه و مرگ داشتند.

  2. دیشب رفتیم فیلم "چراغ قرمز" را دیدیم. به دلم ننشست مخصوصا در مقایسه با فیلم هایی که اخیرا دیده بودیم، "ملک سلیمان" و" لطفا مزاحم نشوید". پوریا پور سرخ به هر معجونی شبیه است الا لات سیبیل کلفت مو فرفری. این نقش برایش مثل یک لباس گل و گشاد بود که به تنش زار می زد.  

3.  فیلم "لطفا مزاحم نشوید هم البته فیلم مالی نبود. سه تا اپیزود بود از سه زندگی که اپیزود وسطش مربوط می شد به یک آخوند محضر دار شهرستانی که کیفش را در مترو زده بودند. بسی خندیدیم پای این قسمتش.

4. اگر احیانا قصد خرید اسپند دارید حواستان باشد کلاه نرود سرتان.  این مدلی اش هم آمده: ( اسفند مریم ننه حق مسلم ماست)


5. "نه بسته ام به کس دل ، نه بسته کس به من دل، چو تخته پاره بر موج رها رها رها من ،     نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من.... دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من...." 
 با صدای گرم مختاباد، دیشب حس خوبی به من داد.

6. گاهی یک غلط املایی می تواند یک زندگی را خراب کند:

A husband wrote a message to his wife on his official trip and forgot to add “e” at the end of a word: “Im having such a wonderful time! Wish you were…her

7.   سال به سال دریغ از زمستان پارسال.   عجب زمستان بخیلی ست امسال. هراز گاهی فقط برای خالی نبودن عریضه  یا شاید دل  خوش کنک مردم کمی می بارد وبس. خجالت هم نمی کشد از این که نام زمستان را با خود یدک می کشد.


8. اگر دلتان گرفته یا لک زده برای 50 دقیقه خندیدن از ته دل، فیلم "ماهواره" مهران مدیری را حتما ببینید.


نوشته شده در جمعه 17/10/89ساعت 7:29 عصر | نظر|

امروز برای چند تا از دوستان مسیحی ام پیام تبریک سال نو فرستادم و برایشان آرزوی شادی و سلامتی در سال جدید کردم. سعی می کنم برای همه شان بفرستم و هیچکدام را از قلم نیندازنم. هر کدامشان یک گوشه دنیا هستند. از الجزایر و آفریقای جنوبی گرفته تا آمریکا و انگلستان و هلند و کانادا و سوئد.
شب تولد حضرت مسیح بود که یکی از دوستان اصفهانی ام می گفت امشب در خیابان جلفا غلغه ایست. ارامنه آنجا جمع می شوند دور هم، جشن می گیرند و تا صبح شادمانی می کنند.  تهران هم از این مناطق زیاد دارد که نام مسیحی نشین و یا محله ارامنه بر آن خورده. مثل کریم خان، نارمک یا ونک که باشگاه آرارات هم در همان حوالیست و از بیرون، ساختمان بسیار  سر سبز و زیبا به نظر می رسد.  کلیسای سنت ماری تقاطع ویلا و کریمخان هم همینطور است. زیبا و با شکوه. هر وقت از روبروی کلیسا رد می شوم  دلم می خواهد برای یک بار هم که شده به آنجا بروم و در مراسم شان شرکت کنم. خدا را از دید آنها ببینم و با زبان آنها ستایش کنم. شمع روشن کنم دعا کنم و با صدای پیانو که در صدای کشیش  آمیخته به خودم، جهان هستی و کائنات بیندیشم.
 اتفاقات قشنگ همیشه قشنگ اند. مختص یک گروه نیست. برای همه زیباست.



 


پ.ن.1- این موزیک ویدئو را این روزها گوش می دهم. صدای زیبا و گرمی دارد. [+]


پ.ن.2- این هم یک فلش زیبا از درخت کریسمس [+]



نوشته شده در چهارشنبه 8/10/89ساعت 6:53 عصر | نظر|

 به برکت آلودگی هوا و خانه نشینی های اجباری بالاخره سریال گمشدگان   (Lost) را  تمام کردم. با کوله باری سوال  بدون جواب ، روحی نا آرام و چشمانی پر از اشک.  تقریبا دو سال پیش بود که دی وی دی های فصل اولش را  خریدیم  و در این دو سال لحظات  خوبی را در کنار این سریال داشته ام.  گاهی خودم را جای شخصیت ها می گذاشتم و به دنبال خودم  و قابلیت ها و ظرفیت هایم در جزیره می گشتم. دیدگاهم نسبت به زندگی عمیق تر شد وقتی از بالا به زندگی تک تک این شخصیتها و مسائلی که برایشان پیش می آمد می نگریستم. تمام دنیا انگار شده بود برایم همین جزیره که فقط همدلی و صداقت تنها راه نجات یافتن و سر سالم به مقصد بردنش بود. سعی می کردم تمام ابعاد زندگی ام را در چهارچوب این جزیره بگنجانم.  فلش بک هایی که از زندگی قبل از این سانحه تک تک افراد می دیدم  باورم را به این که هیچ  اتفاقی تصادفی نیست محکم تر کرد. بازماندگان از ترس مشکلاتی که در جزیره وجود داشت دور هم جمع شدند، از سر محبت بین آنها علاقه‌های عاطفی به وجود آمد و  ملات رابطه‌شان شد. و در این جریانات شاهد بودیم که حتی   منفی ترین شخصیت ها نیز ایثار و از خود گذشتگی را به نحو احسن از خود نشان می د هند. گویی جزیره سرزمین فرصت هاست تا حایی که استعدادهای بالقوه نیز در بیشترین حد خود فرصت بروز می یابند.



  شخصیت جک شفرد (متیو فاکس)  را خیلی دوست داشتم.   صداقت و سادگی هیوگو را ، از جان گذشتگی چارلی ، جسارت کیت، شجاعت ساویر، حرفهای فیلسوفانه جان لاک،  دزموند و پنلوپه خدای صبر  و وفا را.




نوشته شده در دوشنبه 15/9/89ساعت 12:8 عصر | نظر|


در گشت و گذارهای گاه و بی گاه اینترنتی ام، امروز، بی هوا سر از دوران کودکی در آوردم. همان سن های شش و هفت سالگی. همین دیروز بود،  انگار نه انگار که این همه سال از آن روزها گذشته. روزهایی که  نوار قصه هایی که مامان برایم می خرید را گوش می دادم. با جان و دل گوش می دادم. خروس زری پیر هن پری، خاله سوسکه،  حسن کچل، خر عبدلی ، و ... .


و امروز به طور ناگهانی لینک دانلود خروس زری پیرهن پری از استاد شاملو را پیدا کردم. شعر و موسیقی زیبایی دارد.  اگر احیانا برای شما هم خاطره انگیز است و نوستالژیک از اینجا دانلود کنید. [+]



 


نوشته شده در دوشنبه 8/9/89ساعت 2:19 عصر | نظر|


نوشته شده در دوشنبه 17/8/89ساعت 9:56 صبح | نظر|

نمی خواهم چشمانم را
ببندم و فکر کنم که خوشبختم و یا از اوج خوشی بر فراز ابرها به سر می برم. از آن
می ترسم که چشمانم شور باشد و آنوقت

.
.
.
.
.
.
گروووووپ
از آسمان هفتم خوشبختی ول شوم و با سر به زمین بخورم.


نوشته شده در جمعه 14/8/89ساعت 12:55 عصر | نظر|

   1   2   3   4   5   >>   >

Design By : Night Skin